۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن

یه عده مثلا هموطن اومدن پتیشن گذاشتن برا کاخ سفید! که آذربایجان حق داره خودش سرنوشت خودشو مشخص کنه. اولا به کاخ سفید چه؟ دوما اگه مدعی که حق تعیین سرنوشتت رو خودت داری چرا از کاخ سفید اینو میخای؟ سوما سرنوشتت مشخصه. اگه ایرانی هستی خوب اینجا مملکتت هست اگرم خودتو ایرانی نمیدونی هرجایی که دوس داری میتونی بری اما هیچ ترک و لر و کرد و عرب و ... حق نداره یه وجب از خاک مملکت رو جدا کنه. مدعیه ما آزار و اذیت شدیم. عزیزم مگه بقیه نشدن؟ مگه باقی قومیت ها نمیشن؟ لرها کردها عرب ها رشتی ها حتی فارس ها؟ مگه اقلیت های مذهبی اذیت نمیشن؟ زرتشتی ها مسیحی ها یهودی ها سنی ها و حتی شیعه ها؟ جسارت راه حل و مقابله داشته باش نه فرار و پاک کردن صورت مسئله.


مردای مست کوچه تو جیباشون کلوچه تلو تلو می رفتن از پیچ و تاب کوچه آی آدمای مرده ترس دلاتون رو برده پس چرا ساکت هستین سگ دلاتون رو خورده؟ بسه ساکت نشستن در خونه هارو بستن از همه دل بریدن دل به کسی نبستن یالا پاشین بجنگین با این روزای ننگین چه فایده داره این جا حتی نشه بخندیم


دزد پیری را به دام انداختن دست و پا بستن و حد بنواختن گفت قاضی : کاین خطاکاری چه بود؟ گفت دزد: هان اگر گویم به پا خیزد ز دامان تو دود گفت: هان بر گوی کارخویشتن گفت: هستم همچو قاضی راهزن ... دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم تو قلم بر حکم داور می بری من زدیوار و تو از در می بری حد به گردن داری و حد می زنی گر یکی باید زدن، صد می زنی بردن پیدا و پنهان کار کیست نان این افتادگان گشنه در انبار کیست؟ من به راه خود ندیدم چاه را، ای که دیدی کج نکردی راه را ... میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران می خواستی دیگر ای گندم نمای جوفروش با ردای عجب، عیب خود مپوش ای که بردستی ز مردم هرچه هست گر نمک خوردی نمکدان را نمی باید شکست در دل ما فقر، آلایش فزود نیت پاکان چرا آلوده بود از برای کهنه دردی بی بها دست ما بستند و نااهلان ره


دزد پیری را به دام انداختن دست و پا بستن و حد بنواختن گفت قاضی : کاین خطاکاری چه بود؟ گفت دزد: هان اگر گویم به پا خیزد ز دامان تو دود گفت: هان بر گوی کارخویشتن گفت: هستم همچو قاضی راهزن ... دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم تو قلم بر حکم داور می بری من زدیوار و تو از در می بری حد به گردن داری و حد می زنی گر یکی باید زدن، صد می زنی بردن پیدا و پنهان کار کیست نان این افتادگان گشنه در انبار کیست؟ من به راه خود ندیدم چاه را، ای که دیدی کج نکردی راه را ... میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران می خواستی دیگر ای گندم نمای جوفروش با ردای عجب، عیب خود مپوش ای که بردستی ز مردم هرچه هست گر نمک خوردی نمکدان را نمی باید شکست در دل ما فقر، آلایش فزود نیت پاکان چرا آلوده بود از برای کهنه دردی بی بها دست ما بستند و نااهلان ره


الان مشکل فقر، مشکل دزدی، زورگیری، تجاوز، امنیت و و و حل شد نه؟ مشکل همین دو نفر بودن که بخاطر دزدی اعدام شدن. جرم و جزا هم هم اندازه بودن. عدالت هم اجرا شد. جون آدما اونقدر بی ارزشه تو این مملکت که واسه پاک کردن صورت مسئله واسه پوشوندن کمبودا واسه ترسوندن 4 تا افتابه دزد اعدامشون کردین رفت.


و آغوشت اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن


ای دل ساده بکش درد، که حقت این است از زمانه بشو دلسرد، که حقت این است هر چه گفتم نشو عاشق، نشنیدی، حالا همچو پاییز بشو زرد، که حقت این است دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود؟ بکش از مردم نامرد، که حقت این است آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستی فلک آخر سرت آورد، که حقت این است


قرار بود به دلها کمی قرار بیاید قرار بود نرنجد کسی ز گفتن حق قرار بود سـر عـقـل روزگار بیاید قرار بود سری بی گنـه به دار نبـاشد قرار بود ، فـقـط تا به پـای دار بیـاید قرار بود خـدا بـاشـد و محبت مردم قرار بود وطن هم در این شمار بیاید قرار بود که عاشق شدن گناه نباشد قرار بود که احساس هم به کار بیاید برای آنکه بدانیم بهار چه زیباست، قرار بود که بـعـد از خـزان بـهـار بیاید


من هنوزم معتقدم اگر جای شورای نگهبان یه شورای پزشکی بود و چند تا روانشناس خبره صلاحیت ها رو تایید می کردن الان اینجایی نبودیم که هستیم. اعتماد به نفس -> خود شیفتگی -> شیدایی -> جنون


ایشون زینب امیر کمالی مالک جدید باشگاه فوتبال نساجی مازندران هستن. من تو کفم بدونم اگه زینبشون اینه آرتمیس شون چیه؟


همینجا هم درخت سیب هست فقط کاش تویی‌ هم بود تا مرا جرات سرپیچی دهد.

ارسال یک نظر