۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

عمر به هجر آن مه نامهربان گذشت

عمر به هجر آن مه نامهربان گذشت
دل پایبند اوست مگر می توان گذشت

در آرزوی رخصت پرواز و کوی باغ
ماندیم و بس بهار رسید و خزان گذشت

عمری گذاشتیم به آه و فغان ولی
آخر گذشت گرچه به آه و فغان گذشت

خون می خورم چو نرگس مستش که آن حریف
سرمست ناز بود و زمن سرگران گذشت

یا رب قطار عمر ، جهاز و جرس نداشت
یا بخت خفته بود که این کاروان گذشت

عمرم فسانه ی شب هجران دوست بود
آن هم به تیغ خواب اجل از میان گذشت

طبعی سرشتم از تن و جان تا به این جهان
هم دل توان سپرد و هم از وی توان گذشت

از جویبار دیده مدد جوی شهریار
دیگر صفای چشمه ی طبع روان گذشت

ارسال یک نظر