۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

ما که می از خمره میخانه خوریم از چـــه غـــم زاهد دیوانــه خوریم

ما که می از خمره میخانه خوریم از چـــه غـــم زاهد دیوانــه خوریم ما کـه خرابیـــم و بر آبیـم و سراب از چــه غـم کافــــر بیگانـه خوریـم غم دل ما را که خورد همه خوابند و دل ما همچـو دیوانه ها خـود خرابیــم و در اندیشــه بیگانه ها نوری که به میخانه نیاز است به بتخانه حرام است غـــــم دل بیگانـــــــه مخــــور یـــــــار که خـام است غم دل ما را که خورد


این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت هر کجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت. دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت.


پیرمردی دیدم که پس از خوردن یک جام شراب به خدا گفت سپاس. آری احساس من این بود خدا آنجا بود، من خدا را دیدم، من شنیدم که خدا گفت بنوش گوارای وجود.


بوسه در راه آهن، سرخی لب در شب، خانه ای در آتش، بوف کوری در نور با حریر یادها با تو همسفرم وقتی دورم به تو نزدیکترم I have a dream I have a Dream


آدم خود کشی رو انتخاب نمی کنه خودکشی هست که با آدم به دنیا میاد (صادق هدایت)


آن دم که مرا می زده بـر خاک سپارید زیر کفنم خمره ای از باده گذارید تا درسـردوزخ از این باده بنوشم بـر خاک من از ساقه انگور بکاریـد آن لحظه که بـا دوزخیـان کنم ملاقات یک خمره شراب ارغوان بـرم به سوغات

ارسال یک نظر