۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

پرسشی هست در اندیشه ام از دیر زمان آفریدست خدا انسان را یا خدا را انسان

به دلم افتاد امشب که به یاد من نشستی به دلم افتاده امشب که دلت هوامو کرده میونه خاطره هامون داره دنبالم میگرده :-(


با برکناری تنها وزیر زن، بالاخره ممه دولت رو لولو برد


سوخت پروانه که زد بوسه شبی بر لب شمع. من که نا کام شدم از چه سبب می سوزم؟


یعنی مشکل فرهنگیمون ریشه ایه: بابانوئلشون کادو میده، حاجی فیروزمون گدایی میکنه


در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است، زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است، زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است، زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است، زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است، زمان کره اش می‌کشتند که خراب‌کار است ، امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیز...ی عوض نمی شود .... و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت .... شاملو


میکشم و میکشی و میکشد هرسه میکشیم اما او ناز تو را، تو دست از من و من زجر ر


آن غربیه چقدر شبیه خاطراتم بود


صورت ار به سیله رنگ خون کنی به که راز خود ز دل برون کنی پیش دشمنان گلایه چون کنی دشمنان خویش را خبر مکن


:: قلچماق و دانشجوی نخبه :: (با اجازه از پروین اعتصامی) قلچماقی نخبه‌ای را دید و دستش گرفت گفت: این دست است، دسته‌ی ساتور نیست گفت: چرا مزدور آمریکایی شدی؟ گفت: هرکس انتقادی کرد کو مزدور نیست گفت: اینجا اشکالی ندارد انتقاد گفت: آیا کسی در خانه‌اش محصور نیست؟! گفت: این که می‌گویی غرض‌ورزانه است گفت: دیدی انتقادی ساده هم مقدور نیست گفت: باید آورم مأمور و دربندت کنم گفت: دانشگاه جای افسر و مامور نیست گفت: تا آید حراست داخل مسجد بمان گفت: مسجد جایگاه مزدور نیست گفت: مستی زان سبب هی حرفِ بی‌خود می‌زنی گفت: آن هم علتش چیزی به جز کافور نیست گفت: گویا نوری از ایمان نداری در دلت گفت: ایمان هست اما هاله‌ای از نور نیست گفت: مجبوری مطیع حرف های من شوی گفت: خوانده ام در «اندیشه‌ی 2» آدمی مجبور نیست گفت: خواهی دید وقتی می‌روی بالای دار! گفت: باشد، خون ما رنگین‌تر از منصور نیست


نمیدونم چرا ما ایرانیا کلا به چیزی به اسم کهکشان و کره و سیاره اعتقادی نداریم. اون از ماه که تا چندوقت پیش فکر میکردیم LCD هست و امام میدیدم و رخ یار و این اواخرم نوشابه و دوغ حتی! اینم از ناسا و تاریکی و آخر الزمان. اگه 21 دسمبر شد 22 و زنده بودیم خدایی بشینیم تصمیم بگیریم یا آدم شیم یا بریم خودکشی دسته جمعی کنیم یه زمین و کهکشان راه شیری رو حتی از این ننگ راحت کنیم.


یلدا، دختر سیاه موی بلند بالا، یادگار نام وطن، میوه پائیز ایران و عروس زمستان، در راه است. او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم. ایرانی بودن را فراموش نکنیم. یلدا مبارکباد


فکرشو بکن! فقط همین یه امشب مونده که عمرمون رو پای کامپیوتر و گوگل پلاس و فیس بوک و تویتر هدر می کنیم. از فردا رود شیرین عسل و درختای سیب و انگور و هوریای سکسی و ... به جون خودم ایندفعه کسی بخاد خر بشه فردین بازی دربیاره دست به درخت سیب بزنه کشتمش.


ناسا بالاخره قبول دار شد و تایید کرد که بعد از غروب 21 دسمبر آسمون تاریک میشه. البته متن مقاله خیلی مفصله ولی مدعی شده که این یه پدیده طبیعی هست که در اصطلاح بهش شب میگن و هر 12 ساعت یه بار اتفاق میافته. :-)


بس که پریش گشته ام دور ز خویش گشته ام در ره گیسوان تو بی تب و تاب میروم. گوش نمیدهد دلم زهی خیال باطلم آگه از آن که غافلم سوی حباب میروم. در شب گیسوان تو مست به خواب میروم. ای که سوی خویش و من سوی سراب میروم.


دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. چقدر به کشتن یکریگر مشتاقیم٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفریم. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود. فقط یکدیگر را داریم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ کسانی که می شناسید٬ تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ کسانی که وجود داشته اند٬ برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما، هزاران مذهب٬ ایدئولوژی. تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان، عشاق٬ تمامی پدران و مادران و کودکان امیدوار٬قدیسان و گناهکاران٬ آنجا زیسته اند. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.


یلداتون مبارکـــــــــ دوستای گلم


برو زاهــــد که بر آن خــــرقه می نازی مکن خود را به رنــــج مــــردمان راضی تو راه و رسم دیــــن داری نمیدانی مکن با سرنوشت مــــردمان بازی تو آخر هرچه نا گفتی همــــان کردی جــــفا کردی فداکاری گــــمان کردی نمیدانی چه هــــا با مــــردمان کردی اگر چنــــگیز غارتــگر اگر محمود افــــغان مردم را در اسارت برد اگر بــیگانه ثــــروت مردم را به غارت برد تو که از این آب و خــــاک هستی چرا اینگونه میتــــازی ؟ کلاهــــت را بکن قــاضــــی مکن با سرنوشت مــــردمان بازی


اينترنت اکسپلورر چيست؟ .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. ..نرم افزاريست که کمک مي کند، که پس از نصب ويندوز به دانلود موزيلا فايرفاکس و گوگل کروم بپردازيم


** دزد پیری را به دام انداختن دست و پا بستن و حد بنواختن** گفت قاضی : کاین خطاکاری چه بود؟ گفت دزد: هان اگر گویم به پا خیزد ز دامان تو دود گفت: هان بر گوی کارخویشتن گفت: هستم همچو قاضی راهزن گفت: آن زرها که بردستی کجاست؟ گفت: در نزد شماست گفت: پیش کیست آن روشن نگین گفت: بیرون آر دست از آستین حد به گردن داری و حد می زنی گر یکی باید زدن، صد می زنی بردن پیدا و پنهان کار کیست نان این افتادگان گشنه در انبار کیست؟ تو قلم بر حکم داور می بری من زدیوار و تو از در می بری دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم دیده های عقل، گربینا شوند خودفروشان عاقبت رسوا شوند دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ها را دید و قاضی را ندید از برای کهنه دردی بی بها دست ما بستند و نااهلان رها من به راه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران می خواستی دیگر ای گندم نمای جوفروش با ردای عجب، عیب خود مپوش ای که بردستی ز مردم هرچه هست گر نمک خوردی نمکدان را نمی باید شکست در دل ما فقر، آلایش فزود نیت پاکان چرا آلوده بود دزد اگر شب، گرم یغما کردنست دزدی حکام، روز روشن است


اینام که رفتــــن ... :( . . . . . . . . . . . . [جنتی پس از حادثه 21 دسامبر]


پرسشی هست در اندیشه ام از دیر زمان آفریدست خدا انسان را یا خدا را انسان


شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من بغضی میان حنجره جا مانده بود و من در خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من هم آب توبه بود در آنجا و هم شراب اخلاص در کنار ریا مانده بود و من می رفت دل به وسوسه اما هنوز هم یک پرده از حریر حیا مانده بود و من ابلیس با خدا به تفاهم نمی رسید کابوس ها و دغدغه ها مانده بود و من وقتی که پلک پنجره یکباره بسته شد انبوه گیسوان رها مانده بود و من فردا که آن برهنه معصوم رفته بود ابلیس با هزار چرا مانده بود و من


راز انقراض دایناسورها کشف شد. . . . . . . . . . . . . . اونا تخم میذاشتن جنتی املت درست میکرد:)))))))


زلفکان بلندت نگاه کن و روزگار سیاهم ببین. سیاهتر از تلاطم زلفت. تنها جایگاه سیاه و سفید دندان ها تو بر لبانم باقیست. بیا و سیاه کن.


نصف کودکی من به کلنجار رفتن با بابام گذشت که آتاری تلوزیون رو نمیسوزونه


بس کن ای زاهد بی مایه که بس خدا خدا بکردی همه را سیر از این خدای بیچاره ی بینوا بکردی. چه دعایی؟ من از این حنای بیرنگ تو حاصلی ندیدم که تو بیش از همه محتاج دعایی و مرا دعا بکردی. تو پریشانی و بیمار و به درد غم دچاری همه را به درد خود زخمی و مبتلا بکردی. چه حکایتیست با تو که به صد رنگ درآیی همه را به راه کعبه بنمودی و خود ریا بکردی. مدهم پند و نصیحتم مفرما که اگر طبیب بودی سر خود دوا بکردی.

ارسال یک نظر