۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودم

عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودم
بسته سلسله ی سلسله مویی بودم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من، شهرت زیبایی او

چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر، دل به دل آرای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

‫#‏من‬ ‫#‏دل‬ ‫#‏منودل‬ ‫#‏دلدار‬

ارسال یک نظر